تبليغاتX
(( LOST LOVE ))
(( LOST LOVE ))
If loving you is crazy then surly i'm crazy
((خانه دوست کجاست ؟)) در فلق بود که پرسید سوار.

آسمان مکثی کرد .

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :

((نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است !

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است !

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد  

پس به سمت گل تنهایی میپیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

 و تو را ترسی فرا می گیرد.

در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی

کودکی میبینی

رفته از کاج بلندی بالا

جوجه بردارد از لانه ی نور و از او می پرسی خانه دوست کجاست ! )) 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

             من مسلمانم

                           قبله ام یک گل سرخ

                                        جا نمازم چشمه

                      مهرم نور

                                   دشت سجاده من

                         من وضو با تپش پنجره ها میگیرم !

                          --------------------------------------------------------------------------

                          

                          ---------------------------------------------------------------------------

 

یکشنبه 1388/09/08 :: 20:24 ::  نويسنده : sohrab-gooooooooood boy
          

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار......

                   

 

 

((((((((((((((برای دیدن دامه نوشته ها برید ادامه مطلب)))))



ادامه مطلب ...
دوشنبه 1388/09/02 :: 20:14 ::  نويسنده : sohrab-gooooooooood boy

هیچ وقت از کافی شاپ خوشم نیامده بود ! وقتی که آدم های رنگارنگ رو می دیدم که به زور به هم لبخند می زنند حالم به هم می خورد !

بعد از مدت ها که یک روز عصر رفتم به یکی از این کافی شاپ ها همین طور که داشتم به مردم نگاه می کردم دیدم یک دختر آدامس فروش کوچولو اومد تو و رفت و پشت یک میز نشست !

برایم جالب بود پیش خدمتی که ادعای انسانیتش می شد به سمت آن دختر بچه یورش برد تا آن را از کافی شاپ بیرون بیندازد !

دختر بچه با اعتماد به نفس کامل به پیش خدمت گفت : من هیچ چیز مجانی نمی خواهم !

کمی پایش را تکان داد و در حالی که زیر نگاه سنگین مردم بود به پیش خدمت گفت : یه بستنی میوه ای چند است ؟

پیشخدمت با بی حوصلگی گفت : ۵دلار !

دختر بچه دوست کرد توی لباسش و پولهایش را بیرون آورد و شروع به شمردن کرد ! بعد دوباره گفت که یک بستنی ساده چند است ؟

پیشخدمت بی حوصله تر از دفعه ی قبل جواب داد : ۳ دلار !

دخترک آدامس فروش گفت یک بستنی ساده لطفا !

پیش خدمت بستنی را برایش آورد که فکر نمی کنم زیاد هم ساده بود ! ( ته مانده بقیه بستنی ها )

دخترک بستنی را خورد و ۳دلار به صندوق داد و رفت . وقتی که پیش خدمت برای بردن ظرف بستنی آمد دید که دخترک کنار ظرف بستنی ۲تا یک دلاری مچاله شده گذاشته بود برای انعام !  

 

                              

 

 

 

(((((((((((((((((((((دوستای ناز نازی نظر یادتون نره !!!!!!!!!!!))))))))))))))

 

 

دوشنبه 1388/08/25 :: 22:54 ::  نويسنده : sohrab-gooooooooood boy
کلبه عشق

دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره‌ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟

عاشقم !

با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

تو چقدر ساده‌ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می‌شوی

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش

عاشقی کجاست!

تو فقط

دستمال باش!

دستمال کاغذی، دلش شکست

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید

خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه‌ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانه‌های اشک کاشت
فرشته های مهربون